"http://www.w3.org/TR/html4/loose.dtd"> آبان 92 - Sange Sabor
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
Sange Sabor
جمعه 92 آبان 17 :: 9:52 عصر :: نویسنده : sahar


 

بنویسید بعد مرگم روی سنگ * با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

اینکه اینجا خفته در این گور سرد * بودنش را هیچ کس باور نکرد

******نوشته های روی سنگ قبر******

چو رخت خویش  بر بستم از این خاک     همه گفتن با ما اشنا بود

ولیکن کس ندانست این مسافر        چه کفت و با که گفت  و از کجا بود

******نوشته های روی سنگ قبر******

وصیت نامه ی عشق

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در

طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست

داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب

بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد




موضوع مطلب :


جمعه 92 آبان 17 :: 9:45 عصر :: نویسنده : sahar

 

من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش


 


سلامت میکنم ای غنچه ی راز / تو بودی از برای عشقم آغاز

 

تویی تنها دلیل زنده بودن / ندارم طاقتت با چشم در ناز

 

.

 

.

 

.

 

مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن ، نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن

 

زندگی تکرار زخم کهنه دیروز نیست ، بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن.

 

.

 

.

 

.
زین شاخه به آن شاخه پریدن ممنوع ، در ذهن بجز تو آفریدن ممنوع

 

غیر از تو ورود دیگران در قلبم ، عمرا ، ابدا ، هیچ ، اکیدا ، ممنوع!

 

.

 

.

 

.
دوستت دارم
شاهدی ندارم جز کوچه پس کوچه های خلوت دل!

 

.

 

.

 

.
با تو زمستان هم لحظه ها شکوفه می زنند انگار که هر ثانیه آغاز بهاری است

 

برای رسیدن به ” تو “

 

.

 

.

 

.

 

آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیند یشم که همین دوست داشتن زیباست

 

.

 

.

 

.

 

آنگاه که آوار تنهایی روحت را در هم شکست ، گوشه ی قلبت را بنگر ،
من آنجا به انتظارت هستم

 

.

 

.

 

.

 

کاش میشد در سایه ی مژگانت ، لحظه ای به تماشای دریای خوشرنگ چشمهایت می نشستم

 

.

 

.

 

.

 

زندگی ابرهایی است با نام وفا  میریزد به جویی به نام صفا

 

میرود به رودی به نام عشق  میرسد به دریایی به نام وداع

 

.

 

.

 

.
جانا ز دست عشق تو ، یک دم نباشد راحتم / هر شب خیالت را کشم ، ای ماه تابان در برم

 

.

 

.

 

.
مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!!!

 

.

 

.

 

.

 

بی تو آغاز می کنم من روزهای زرد را / اشک و آه و ناله ها و درد را

 

می نویسم بی تو بودن های من پایانم است / بی تو حامل می شوم اندوه و اشک سرد را

 

.

 

.

 

.
روزگاری او را می جستم، خود را می یافتم اکنون خود را می جویم، او را می یابم

 

.

 

.

 

.
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم

 

.

 

.

 

.

 

سرنوشتم اگر اینست که می بینم حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟

 

آی خط خوردگی صفحه پیشانی من! این همه خط خطا را به که باید گفت . . . ؟

 

.

 

.

 

.
از لحظه های طی شده حظی نبرده ایم / خودرا  به دست  شاید و اما  سپرده ایم

 

بشمار لحظه لحظه ی  عمر  گذشته را / هر چند ســـــال بود  همانقدر  مرده ایم

 

.

 

.

 

.

 

گفتی به ماه نگاه کن یاد من باش به یاد لحظه های سرد من باش

 

انگار روزو شبم بی ماه نمیشه به خدا یادتم بی ماه همیشه

 

.

 

.

 

.
تنگی نفست را، نینداز گردن آلودگی، دلت را ببین، کجا گیر کرده…

 




موضوع مطلب :


جمعه 92 آبان 17 :: 9:32 عصر :: نویسنده : sahar




حس تو ، نبض تو ، دست تو ، خاطره شد
عشق تو ، یاد تو ، اسم تو ، خاطره شد
مثل یه قصه زیبا ، مثل یه خواب کوتاه
من اسم تو گذاشتم قشنگترین اشتباه
 





موضوع مطلب :


جمعه 92 آبان 17 :: 9:30 عصر :: نویسنده : sahar


باور تلخ نبودنت...

تاوان کدامین اشتباه بود؟

 

 

......

                و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو ن ماندمتو گفتی بمان و م تماشای تو همین یک لحظه باقیست...

اکنون که تو رفته ای...

من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی

خود خیره شده ام...

و نمیدانم اخر چه خواهد شد...

میروی و من نگاهت میکنم...

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...

یک عمر برای گریستن وقت دارم...

 اما برایرا داشته باشم

 




موضوع مطلب :


جمعه 92 آبان 17 :: 9:23 عصر :: نویسنده : sahar



نمی دونم از کــجا شروع کنم قصه تلخ ســـــادگیمـــو

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو

چــــــرا تو اول قصه همه دوســـــــــم مــــــــــــی دارن

وسط قــــــــــصه می شه سر به سر من مـــی ذارن

تا می خواد قـــــصه تموم شه همه تنهام مــی ذارن

مــــــی تونم مثل همه دورنگ بـــــاشم دل نــــبازم

مــــــی تونم مثل همه یه عـــــشق بادی بــــسازم

تا با یک نـــــیش زبــــــون بترکه و خراب بـــــــــــشه

تا بـــــــیان جمعش کنن حباب دل ســــــــراب بشه

مــــــی تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

مـــــــی تونم درست کنم تـــــــرس دل و دلواپسی

مــــــــی تونم دروغ بگم تا خودمو شــــــــیرین کنم

مــــــــی تونم پشت دلا قایم بشم کــــــــمین کنم

ولی با این همه حــــــــرفا باز مـــــــــــنم مثل اونام

یه دروغگو مـــــــی شم همیشه ورد زبــــــــــــــونا

یه نفر پیدا بـــــــشه به مـــــــــن بگه چیکار کــــنم

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم ؟؟؟؟

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره ؟؟؟

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره .........؟؟؟




موضوع مطلب :



درباره وبلاگ

خدایا کمکم کن دیرتربرنجم زودترببخشم کمترقضاوت کنم وبیشترفرصت دهم
پیوندها
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 24
کل بازدیدها: 83747